غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

199

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

خورده بود . متوكل همچنان كه با او صحبت مىكرد با آن شكاف بازى مىكرد و آن پارگى افزون مىشد تا به حد نيفه رسيد . سخن بدينجا كشيده شد كه متوكل پرسيد : به چه چيز مىفهميد كه ديوانه را بايد زنجير كرد . بختيشوع گفت : وقتى شكاف درّاعهء طبيب خود را تا حد نيفه برساند آن وقت زنجيرش مىكنيم . متوكل آنچنان در خنده شد كه به پشت بيفتاد و فرمان داد خلعتى نيكو و مالى گزاف به دو دهند . اين حكايت بر تقرب بختيشوع به درگاه متوكل دلالت دارد و اينكه رفتار متوكل با او تا چه ميزان دوستانه بوده است . روزى متوكل به بختيشوع گفت : مرا به خانه‌ات دعوت كن . گفت : اين سرفرازى من است . پس متوكل را مهمان كرد . او چنان تجمل و ثروتى داشت كه متوكل و حاضران در شگفت شدند . آن همه نعمت و جوانمردى در چشم متوكل افزون آمد و بر او حسد برد و پس از چند روز به خوارىاش افكند و مالى بسيار از او بستد . حسين بن مخلد را فرمان داد تا بر خزاين او مهر نهد و بسيارى از اموال او را بفروشد . حسين پس از حَمل اموال گرانقيمت آنچه از هيزم و زغال و نبيذ و امثال اينها باقى مانده بود به شش هزار دينار ، و گويند به دوازده هزار دينار بفروخت . اين واقعه در سال 244 اتفاق افتاد و بختيشوع در سال 256 رخت از جهان بكشيد . در ايام متوكل حُنَين بن اسحاق « 511 » طبيب نيز به شهرت رسيد . او مسيحى و از بنى عباد بود . و آنان قومى از مسيحيان عربند از قبايل گوناگون كه از مردم بريده بودند و در چند دژ كه در بيرون حيره ساخته بودند زندگى مىكردند . خود را عباد ناميده بودند و نه عبيد ، تا تنها به خالق منسوب باشند ، در حالى كه عبيد هم به خالق منسوب مىشود و هم به مخلوق . اسحاق پدر حُنَين در حيره دارو فروش بود . چون حُنَين باليده شد شوق علم در سرش افتاد و به بغداد رفت و در مجلس يوحنا بن ماسويه حاضر شد ، به خدمتش پرداخت و نزد او به تحصيل علم مشغول شد . حُنَين بن اسحاق از استاد خود فراوان سؤال مىكرد و گاه پاسخ اين سؤالها بر يوحنا دشوار مىآمد . روزى حنين از او مسأله‌اى پرسيد و كوشيد تا بهتر به معناى آن آگاه شود . يوحنا خشمگين شد و گفت : مردم حيره را به طب چه كار ؟ تو بايد به روى در سر راهها فلوس بفروشى . آنگاه دستور داد تا او را از سرايش بيرون راندند .